سيد محمد باقر برقعى
33
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
راز اين دام كه بر پاى دلم مىپيچد * نتوان گفت به مرغى كه رها مىماند بىوفايان همه رفتند ، ولى در برِ ما * دلبر ماست كه از روى وفا مىماند گرچه در دشت جنون خون شقايق ريزند * ياد اين حادثه در خاطرهها مىماند بخت يكبار درِ خانهء ما را زد و رفت * چه كسى گفت كه در شهر شما مىماند چشم امّيد به گلزار جهان دوختهاى * تا قيامت مگر اين پنجره وا مىماند ما همه ساكن بتخانهء عادت شدهايم * اين گناهيست كه بر گردن ما مىماند شعر « خادم » اگر آن است كه من مىدانم * اين غزل همره تاريخ بهجا مىماند تو را ديدم تو را ديدم ، تو را در خواب ديدم * درون چشمهء مهتاب ديدم ز پشت شيشه اشكم را در آن شب * جمال ماه را در آب ديدم جمالت را چو گلبرگ شقايق * نگاهت را شراب ناب ديدم تو را تا در نگاهم خوش نشينى * شگفتا ! سينه را بىتاب ديدم دل ديوانهام درياب ، درياب ! * كه اين ويرانه در سيلاب ديدم اگر ديدى كه غرقم در غم عشق * نجاتم را در اين گرداب ديدم دو چشم اشكبار « خادم » ات را * همهشب تا سحر بىخواب ديدم ديار آشنا وقتى سپاه حادثه بىباك مىشود * وقتى حساب ثانيهها پاك مىشود وقتى كه زود پى به محبّت نمىبرند * وقتى كه دير عاطفه ادراك مىشود من مىروم به سمت ديارى كه آشناست * آنجا كه لاله همنفس تاك مىشود از چشمهايت آينه اشكى نريختى * هرگز گمان مبر كه دلت پاك مىشود بايد به آب ديده صفا داد سينه را * جايى كه جسم آينه در خاك مىشود جاى شگفت نيست كه در دست حادثات * آتش نصيب سينهء صد چاك مىشود